تبليغاتX
شبهای مهتابی
داستانهای جالب / تصاویر دیدنی / شعرهای خواندنی و اس ام اس و جوک روز در شبهای مهتابی
تنها ترين من تنها نذار منو

        تنها سفر نكن سفر نكن

اين دل شكسته ي از ياد رفته رو ديونه تر نكن

چشم هاي خيس من اين چشمه هاي غم ديونه توان

اي رود مهربون از روز بختمون چيزي بگو بمن

حرفي بزن گلم من كم تحملم با من بمون گلم من كم تحملم

+ نوشته شده در  پانزدهم شهریور 1387ساعت 20  توسط رامین  | 

torke khab mibine tu bazie computeri zanesho koshte,bidar mishe mibine zanesh kenaresh khabide,mige khak tu saram save nakardam!!!

zendegi ajibe! chon ta gerye nakoni kasi navazeshet nemikone ta nakhay beri kasi nemige bemon ta nary kasi ghadreto nemidone va ta namiri kasi nemibakhshatet

+ نوشته شده در  بیست و ششم تیر 1387ساعت 18  توسط رامین  | 

می گن دنیا رو نامردا گرفتن
می گن غمها تو سینه جا گرفتن
می گن مجنون و چند شب پیش پلیسا
تو پارتی با سه تا لیلا گرفتن
+ نوشته شده در  بیستم تیر 1387ساعت 22  توسط رامین  | 

دست بردار از این میکده سر به سری
پای بگذار به اون راهی که فکر کنی بهتری
که فقط فکر کنی بهتری
دست بردار و برو
ول کن این خم ساغری
ای عشق با تو حرف میزنم
ای رنج مگر آجری

از جرعه ی تو خاک زمین در و لعل یافت

بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم

ای درد تو بخور اینها را کلا

 که ما نخواستیم داوری

ای کاش داوری در کار نبود

کاشکی قضاوتی در کار نبود

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
 دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

ما با توییم و با تونه‌ایم،اینت بوالعجب
 از حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم

حلقه بر در می زنیم ما

که خود فی نفسه حلقه بر دریم

درد می پیچد درد می پیچد در دلمان یکهو

که هیچ ندانیم انگار چیزی در سر

چون از دشمنان برند شکایت به دوستان

چون دوست دشمن است شکایت کجا آوریم

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق

من از خاک بیشتر نه، که از خاک کمتریم  

غزل های شعر از : سعدی

+ نوشته شده در  هجدهم تیر 1387ساعت 22  توسط رامین  | 

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

شهره ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه

شور شیرین منما تا نکنی فرهادم

می مخور با همه کس تا مخورم خون جگر

سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم

طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم 

قد برافراز که از سرو کنی آزادم

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم

غم اغیار مخور تا نکنی نا شادم

+ نوشته شده در  هجدهم تیر 1387ساعت 22  توسط رامین  | 

سال هاست که حرف از عشق و نگاه و تنهایی می زنیم....سال هاست باور کردیم که عشق ثمره ی آن نگاه چشم های ما و تنهایی حاصل نگاه پر از غرور پری رویاهایمان است...سالهاست که عشق را جلاد همه ی زشتی های زندگی می دانیم و تنهایی را سزای نگاه به چشم هایی که با ما غریبه بود...سالهاهم هست که فراموش کردیم.که عشق صدای فاصله هاست.که.عاشق همیشه تنهاست.که.ماه بالای سر تنهایی ست......مدت هاست که معنای واقعی عشق را کنار زدیم و از حرفهای کودکانه ی مان دروغی بزرگ ساختیم...و اسم دروغهایمان را گذاشتیم
+ نوشته شده در  هجدهم تیر 1387ساعت 22  توسط رامین  | 

صدای بوسه امواج یه آهنگ غم انگیز از جداییهاست

دراین دریای نا آرام چراغ آسمان تاریک و ناپیداست

+ نوشته شده در  بیست و ششم خرداد 1387ساعت 2  توسط رامین  | 

جواز بهشت

 روزي مردي خواب ديد که مرده و پس از گذشتن از پلي به دروازه بهشت رسيده است. دربان بهشت به مرد گفت: براي ورود به بهشت بايد صد امتياز داشته باشيد، کارهاي خوبي را که در دنيا انجام داده ايد، بگوييد تا من به شما امتياز بدهم.

مرد گفت: من با همسرم ازدواج کردم، 50 سال با او به مهرباني رفتار کردم و هرگز به او خيانت نکردم.

فرشته گفت: اين سه امتياز.

مرد اضافه کرد: من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتي ديگران را هم به راه راست هدايت مي کردم.

فرشته گفت: اين هم يک امتياز.

مرد باز ادامه داد: در شهر نوانخانه اي ساختم و کودکان بي خانمان را آنجا جمع کردم و به آنها کمک کردم.

فرشته گفت: اين هم دو امتياز.

مرد در حالي که گريه مي کرد، گفت: با اين وضع من هرگز نمي توانم داخل بهشت شوم مگر اينکه خداوند لطفش را شامل حال من کند.

فرشته لبخندي زد و گفت: بله، تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهي است و اکنون اين لطف شامل حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برايتان صادر شد! 

 

 

سم

دختري ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولي هرگز نمي توانست با مادرشوهرش کنار بيايد و هر روز با هم جرو بحث مي کردند.

عاقبت يک روز دختر نزد داروسازي که دوست صميمي پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمي به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!

داروساز گفت اگر سم خطرناکي به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجوني به دختر داد و گفت که هر روز مقداري از آن را در غذاي مادر شوهر بريزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصيه کرد تا در اين مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسي به او شک نکند.

دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداري از آن را در غـذاي مادر شوهـر مي ريخت و با مهرباني به او مي داد.

هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که يک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقاي دکتر عزيز، ديگر از مادر شوهرم متنفر نيستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و ديگر دلم نمي خواهد که بميرد، خواهش مي کنم داروي ديگري به من بدهيد تا سم را از بدنش خارج کند.

داروساز لبخندي زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجوني که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بين رفته است.

 

 

نشان لياقت عشق 

فرمانروايي که مي کوشيد تا مرزهاي جنوبي کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهاي سرداري محلي مواجه شد و مزاحمتهاي سردار به حدي رسيد که خشم فرمانروا را برانگيخت و بنابراين او تعداد زيادي سرباز را مامور دستگيري سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نيروهاي فرمانروا درآمدند و براي محاکمه و مجازات با پايتخت فرستاده شدند.

فرمانروا با ديدن قيافه سردار جنگاور تحت تاثير قرار گرفت و از او پرسيد: اي سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه مي کني؟

سردار پاسخ داد: اي فرمانروا، اگر از من بگذري به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.

فرمانروا پرسيد: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهي کرد؟

سردار گفت: آنوقت جانم را فدايت خواهم کرد!

فرمانروا از پاسخي که شنيد آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشيد بلکه او را به عنوان استاندار سرزمين جنوبي انتخاب کرد.

سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسيد: آيا ديدي سرسراي کاخ فرمانروا چقدر زيبا بود؟ دقت کردي صندلي فرمانروا از طلاي ناب ساخته شده بود؟

همسر سردار گفت: راستش را بخواهي، من به هيچ چيزي توجه نکردم. سردار با تعجب پرسيد: پس حواست کجا بود؟

 همسرش در حالي که به چشمان سردار نگاه مي کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردي نگاه مي کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!

 

 

تزريق خون 

سالها پيش که من به عنوان داوطلب در بيمارستان کار مي کردم، دختري به بيماري عجيب و سختي دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمي از خون خانواده اش به او بود.

او فقط يک برادر 5 ساله داشت. دکتر بيمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد.

پسرک از دکتر پرسيد: آيا در اين صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟

دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد.

او را کنار تخت خواهرش خوابانديم و لوله هاي تزريق را به بدنش وصل کرديم، پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندي زد و در حالي که خون از بدنش خارج مي شد، به دکتر گفت: آيا من به بهشت مي روم؟!

پسرک فکر مي کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهند!

 

 

خانم نظافتچي

در امتحان پايان ترم دانشکده پرستاري، استاد ما سوال عجيبي مطرح کرده بود. من دانشجوي زرنگي بودم و داشتم به سوالات به راحتي جواب مي دادم تا به آخرين سوال رسيدم،

نام کوچک خانم نظافتچي دانشکده چيست؟

سوال به نظرم خنده دار مي آمد. در طول چهار سال گذشته، من چندين بار اين خانم را ديده بودم. ولي نام او چه بود؟!

من کاغذ را تحويل دادم، در حالي که آخرين سوال امتحان بي جواب مانده بود.

پيش از پايان آخرين جلسه، يکي از دانشجويان از استاد پرسيد: استاد، منظور شما از طرح آن سوال عجيب چه بود؟

استاد جواب داد: در اين حرفه شما افراد زيادي را خواهيد ديد. همه آنها شايسته توجه و مراقبت شما هستند، بـايد آنها را بشناسيد و به آنهـا محبت کنيد حتـي اگر اين محبت فقط يک لبخنـد يا يک سلام دادن ساده باشد.

من هرگز آن درس را فراموش نخواهم کرد!

 

 

تصميم مهم 

در يکي از روستـاهاي ايتاليـا، پسر بچه شـروري بود که ديگران را با سخنـان زشتش خيلي ناراحت مي کرد.

روزي پدرش جعبه اي پر از ميخ به پسر داد و به او گفت: هر بار که کسي را با حرفهايت ناراحت کردي، يکي از اين ميخها را به ديوار انبار بکوب.

روز اول، پسرک بيست ميخ به ديوار کوبيد. پدر از او خواست تا سعي کند تعداد دفعاتي که ديگران را مي آزارد ، کم کند. پسرک تلاشش را کرد و تعداد ميخهاي کوبيده شده به ديوار کمتر و کمتر شد.

يک روز پدرش به او پيشنهاد کرد تا هر بار که توانست از کسي بابت حرفهايش معذرت خواهي کند، يکي از ميخها را از ديوار بيرون بياورد.

روزها گذشت تا اينکه يک روز پسرک پيش پدرش آمد و با شادي گفت: بابا، امروز تمام ميخها را از ديوار بيرون آوردم!

پدر دست پسرش را گرفت و با هم به انبار رفتند، پدر نگاهي به ديوار انداخت و گفت: آفرين پسرم! کار خوبي انجام دادي. اما به سوراخهاي ديوار نگاه کن. ديوار ديگر مثل گذشته صاف و تميز نيست. وقتي تو عصباني مي شوي و با حرفهايت ديگران را مي رنجاني، آن حرفها هم چنين آثاري بر انسانها مي گذارند. تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو کني و آن را بيرون آوري، اما هـزاران بـار عذرخواهـي هم نمي تواند زخم ايجاد شده را خوب کند.

+ نوشته شده در  بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 1  توسط رامین  | 

احمدی نژاد خوردن ویسکی را به چهار شرط آزاد کرد 1- ساقی بسیجی باشد 2- تمامی پیکها برای سلامتی رهبر باشد 3- مکان خوردن پایگاههای بسیح باشد 4- روی قوطی ها نوشته باشد انرژی هسته ای حق مسلم ماست

ye shab ye torke be zanesh mige khanom man emshab havase noon barbari kardam.zanesh mige khob boro begir man ham bokhoram,torke mire noonvayi mige shater 2 ta noon barbari bede.shater mige chera 2 ta .mige akhe khanoomam ham havase noon barbari karde.vaghti barmigarde khoone va noon ro mizare too sofre zanesh mige in noono az koja kharidi?oon ham mige az sare koche.zanesh mige khoobe dastet dard nakone vali man nemitoonam ye noone kamel bokhoram.chon too rejimam.torke mige eybi nadare harchi nakhordi man mikhoram.khordan ke tamoom shod raftan bekhaban .hanooz sareshoon be balesh nakhorde bood ke khabeshoon bord.alan ham khabidan.bezar bidar beshan bebinim dige chikar mikonan. hatman dar jaryan mizaramet!

به ترکه میگن نخست وزیر به انگلیسی چی میشه ؟ میگه : First And Under !!!

 

هميشه غمگين ترين و رنجورترين لحظات انسان توسط كسي ساخته مي شود كه شيرين ترين و شاد ترين لحظات را براي او ساخته است

torke mire bank chek khoord kone . bankiye behesh mige cheke sibas ? mige na male gerduhaye parsale

1torke savare havapeyma bode….1hoo havapeyma monfajer mishe . . . . . . (in gharar bood jok bashe vali hadese hichvaght khabar nemikone )

+ نوشته شده در  بیستم اردیبهشت 1387ساعت 21  توسط رامین  | 

كاپشن براي ريس جمهور، يك عدد... كيك زرد، 10 عدد... پول نفت جدا... پول گاز جدا... حساب ذخيره ارزي ،صفر... تورم 40% ... و ديگر هيچ... به به...به به

اسپانيايي ها ميگن : "عشق ساكت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلندتر است ." ايتاليايي ها ميگن:"عشق يعني ترس از دست دادن تو !" ايراني ها ميگن :"عشق سوء تفاهمي است بين دو احمق كه با يك ببخشيد تمام ميشود

ajayebe zabane mashhadi : moborom=mibaram; moborom=man beram; moborom=barandeh misham ; moborom=miboram; moborom=moo bur hastam

+ نوشته شده در  بیست و نهم فروردین 1387ساعت 21  توسط رامین  |